هی روزگار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:55
دلهامون داره هی کوچیکتر میشه. هی کم تحمل تر میشیم. این دنیا برای زندگی کردن خیلی گند شده. باور کنید اگه راهی داشت باید پیاده شد. هر روز حرفی تازه از جنگی که در پیش استاین زندگی مرداب بی چیزیست باور کن
اسب سرکش سخن
-
تاریخ: 1398/3/12 ساعت: 6:34
امشب یه شب عجیب بود. صحبت از سخن که میشه همه مون صاحب نظریم. چون همه خوب میتونیم حرف بزنیم، نظر بدیم، قضاوت کنیم، نصیحت کنیم، تشویق کنیم، تحقیر کنیم، چاپلوسی کنیم، حتی دعوا کنیم و حتیتر اینکه فحش بد
عطش
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
سلام بعد از كلي خجالتيك غزل نسبتا قديمي و ديگر هيچ!!!!رفتيم از فرات عطش خون بياوريمصدها جزيره ليلي و مجنون بياوريمبرهم زنيم آتش نمروديان! ... ولي...يك بت شكن نبود كه بيرون بياوريم!حالا براي فتح هبل ع
يكي نبود!
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
سلاميك غزل تلخ. ببخشيد كه تلخكاميها رو تكثير ميكنم!!!فلاكت از در و ديوار خانه مي ريزدبروي پنجره رد بهانه مي ريزدچقدر آه، چقدر آسمان، چقدر آتشچقدر خون دل از اين ترانه مي ريزد#نسيم مرده تر از شانه هاي
عاشقت بشوم؟
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
سلامدير به دير ميام. عذرخواهي منو پذيرا باشيدممنون از بزرگواراني كه با نظرهاشون منو راهنمايي ميكنن. يك غزل و ...شبيه باد شدم تا كه از تو رد بشوممن! آدمي كه بلد نيستم بلد بشومچقدر موج بماند كنار ساحل
هفت سال گذشت!
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
شعر نيست! خودم ميدونم. اما چشام نميتونن آروم بگيرن. بايد بگم و بنويسم. سوم ارديبهشت 81 تلخترين روز زندگيم بود.نصفه شب بود. من بودم و خدا و ..... اما پدر ديگه نبود!آنشب نفس نبود كه از سينه تو رفتدردي
دفتری سرشار از پاییز
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
آنقدر تلخ نوشتم که مرا حبه قندهمچو زُقٌوم بکام آید و بیرون نرود!!!!!!!!!!!سلام با کلی بدهکاری! یه چهار پاره و ... التماس نظر.حرمت شکست، آینه بندی حرام شدفرصت برای عشق نوشتن تمام شددر کوچه های یخزده
جادوی آتش
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
سلام و سلام و سلامیک غزل و چشم انتظاری نظرات شما عزیزاناین شعر دارد با خودش افسانه ای را دور می ریزددلشوره ی آتش میان لانه ی زنبور می ریزددر هاله های نور و معنا طرح دستی می کِشد، امااز لابلای پنجه ها
در خواب هستم
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
سلامبردار از چشمت تم* افسونگری ها را انکارها، تردیدها، ناباوری ها را من لا ابالی، مست، آشفته، غزل دردست دیگر ندارم طاقت در به دری ها را بازارِ گرمی داری...اما کفر نعمت نیست؟ از در مران پشت
میخواهم از نو بنویسم
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
راستش وب نویسی یادم رفته. البته قبلترها هم بلد نبودم. امروز بعد از سالها دوباره برگشتم برای نوشتن حداقلی. با یک غزل شروع میکنم. تا چه قبول افتد... *چشم انتظاریگفتی که باید بمانی در آتش بیقراری در ان
روزنگار
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
دیروز یه اتفاق که منتظرش هم بودم، افتاد و روزم رو بسی خراب کرد. اینکه چی بود و چرا افتاد و چرا منتظرش بودم و ده ها علامت پرسشی دیگه بماند. برام جالب بود که با اینهمه کلمات روشنگرانه و روشنفکرانه که هر
یک روز به اندازه فردا
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:21
چقدر این غرنوشتنها!! سخته. به قول دوستی مرده شور این دل بی تکلیف رو ببره سرتخته بشوره و برنگردونه!بعضی وقتها خیلی کش میام. خیلی نمیشم اونی که دلم میخواد. خیلی پشت هم کم میارم خودمو. صبح تا شبم مثل تمام 2273 هفته ای که از عمرم گذشته می دوه و تموم میشه. دنبال فقط یه چیز میگردم. یه روز خااااص. یه روز ک...