
دیروز یه اتفاق که منتظرش هم بودم، افتاد و روزم رو بسی خراب کرد. اینکه چی بود و چرا افتاد و چرا منتظرش بودم و ده ها علامت پرسشی دیگه بماند. برام جالب بود که با اینهمه کلمات روشنگرانه و روشنفکرانه که هرروز بلغور میکنیم، چرا اتفاقهای اطراف خودمون برامون متفاوت به نظر میرسن و چرا باید مرگ حق باشه ولی برای همسایه؟ هی با خودم کلنجار رفتم که برم شهرآشوبی کنم، یا نه برم از روش های موش مردگی مساله رو تغییر بدم و حتی بدتر برم زمین و زمان رو با استدلالهای شخمی به "ضد من" بودن متهم کنم. و بی اغراق تا پاسی از شب درگیر این حال مزخرف بودم. یکی که با سن کمترش و درک بی آلایشش منو گاهی خیلی متعجب میکنه و بسیار ساده حرفهای بزرگ رو میزنه، بدون اینکه بدونه چی شده، به راحتی بهم ثابت کرد فاصله جنون شخصیتی من با حماقتم گاهی به صفر میرسه. رها شدم. میدونستم ولی باور کردم هیچ اتفاق بدی خارج از خودخواسته ها و خودکرده های خودم سراغم نیومده. امروز خیلی آرومم. و البته پشیمونم که چقدر ساده انگارم. خودم گیج و حرفهام مبهم و نتیجه گیریم بسیار سطحی، نتیجه اینکه شرمساری من از خواننده احتمالی فزونتر شده. گفتم که یادم بمونه روزای مزخرف از خود مزخرفمون بیرون میاد . باقی بقایتان
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی