
دلهامون داره هی کوچیکتر میشه. هی کم تحمل تر میشیم. این دنیا برای زندگی کردن خیلی گند شده. باور کنید اگه راهی داشت باید پیاده شد.
هر روز حرفی تازه از جنگی که در پیش است
این زندگی مرداب بی چیزیست باور کن


برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
امشب یه شب عجیب بود. صحبت از سخن که میشه همه مون صاحب نظریم. چون همه خوب میتونیم حرف بزنیم، نظر بدیم، قضاوت کنیم، نصیحت کنیم، تشویق کنیم، تحقیر کنیم، چاپلوسی کنیم، حتی دعوا کنیم و حتیتر اینکه فحش بد
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
آنقدر تلخ نوشتم که مرا حبه قندهمچو زُقٌوم بکام آید و بیرون نرود!!!!!!!!!!!سلام با کلی بدهکاری! یه چهار پاره و ... التماس نظر.حرمت شکست، آینه بندی حرام شدفرصت برای عشق نوشتن تمام شددر کوچه های یخزده
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
سلامبردار از چشمت تم* افسونگری ها را
انکارها، تردیدها، ناباوری ها را
من لا ابالی، مست، آشفته، غزل دردست
دیگر ندارم طاقت در به دری ها را
بازارِ گرمی داری...اما کفر نعمت نیست؟
از در مران پشت
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
راستش وب نویسی یادم رفته. البته قبلترها هم بلد نبودم. امروز بعد از سالها دوباره برگشتم برای نوشتن حداقلی. با یک غزل شروع میکنم. تا چه قبول افتد... *چشم انتظاریگفتی که باید بمانی در آتش بیقراری در ان
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی
دیروز یه اتفاق که منتظرش هم بودم، افتاد و روزم رو بسی خراب کرد. اینکه چی بود و چرا افتاد و چرا منتظرش بودم و ده ها علامت پرسشی دیگه بماند. برام جالب بود که با اینهمه کلمات روشنگرانه و روشنفکرانه که هر
برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی


برچسب:
نویسنده: نگار مهدوی